سرزمين غم هاي پنهان

سرزمين غم هاي پنهان

غم نوشته هاي من

۰۲:۲۱

کویر دل

2717

رفتی رو بی تو دلم پر درده
پائیز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرم با من
کاشکی میدیدی بی تو چه کرده

ای که به شب هام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنج هام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من

با تو به حرفم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه ام چشمه روشن
بی تو یه جاده ام که سوت و کورم

ای که به شب هام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنج هام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من

چشمه اشکم بی تو سرابه
خونه عشقم بی تو خراب
شادی ها بی تو مثل حبابه
سایه آهه نقش بر آب

رفتی بی تو دلم پر درده
پائیز قلبم ساکت و سرده

ای که به شب هام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنج هام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من

چشمه اشکم بی تو سرابه
خونه عشقم بی تو خراب
شادی ها بی تو مثل حبابه
سایه آهه نقش بر آب

رفتی رو بی تو دلم پر درده
پائیز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرم با من
کاشکی میدیدی بی تو چه کرده

ای که به شب هام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنج هام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من

۲

۰۲:۱۶

دستم به خورشید نمی رسد

445

نمی توانم به ابرها دست بزنم، هرگزبه خورشید نرسیده ام.
هیچگاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام.
دستم را تا جایی که میتوانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه را که تو میخواستی به دست آورم.
انگار که من آن نیستم که تو میخواهی.
برای اینکه نمیتوانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.
نه، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم.
نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواستهای تو را حدس بزنم.
برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی، کاری از من بر نمی آید.
می گویی آغوشت باز است،
اما برای چه کسی.
نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم.
نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم.

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای نا تمام مرا به انجام برساند.
راهی را که من نیافتم، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد.
کاش کسی را بیابی، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند.
اندیشه هایت را که همواره در تغییر است، به سمتی هدایت کند
و روح تو را که همواره در پرواز است، آزاد سازد.
اما من نمی توانم…نمی توانم.

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری.
نمی توانم زمینهای بی حاصلت را دوباره سبز کنم.
نمی توانم بار دیگر درباره ی آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست، حرف بزنم.
نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت.
نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم.

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن،
هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.
اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو، زمانی با من بود.
اما هیچگاه دستش به ابر ها و به خورشید نرسید.
نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.(شل سیلوراستاین)

۰۲:۱۲

سرگرمی تو …

TN_285

سرگرمی تو  …
شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمی یاد…
اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم
با اینهمه ظلم …
تو ببین باز چه جوری پای اینهمه قول و قرار من نشستم
نشکن دلم رو…
به خدا آهم میگیره دامنت رو عاقبت یک روز
نگو بی خبری …
نگو نمی دونی دلم پراز یک نفرین سینه سوز
نگو بی خبری …
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن …
دلم رو آهم میگیره دامنت رو عاقبت یک روز
نگو بی خبری …
نگو نمی دونی دلم پراز یک نفرین سینه سوز
نگو بی خبری…
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

۰۲:۰۶

قصه از کجا شروع شد

TN_img_0603_2

قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوانه
از صدای مهربون و
 یه سلام عاشقونه
آمدم به مهربونی
که بگم با تو یه رنگم
تا بگی چه نازنینی
ای شکوفه ی قشنگم
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
-
عشق تو برای قلبم
اولین و آخرینه
توئی تنها هم زبونم
که همیشه نازنینه
اگه  ده سال  اگه صد سال
شب و روز با تو باشم
تو واسم هنوز همونی
که برام عزیزترینی

۲۱:۱۹

سلام دنیای مجازی!

به نام خدا

به سرویس وبلاگدهی نت سایت خوش آمدید.

از امروز اینجا وبلاگ منه و می خوام هر چه دلم خواست را اینجا بنویسم…

« برگه‌ی پیش


قدرت گرفته از ورد پرس فارسي توسط نت سايت
براي وبلاگ سرزمين غم هاي پنهان